أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

432

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

اگر بيرون آرى گرد ريا برو نشيند « 1 » ، آنگه قبول حق را نشايد . قصه : ساقى « 2 » چون « 3 » تعبير خواب از يوسف بشنيد ، خبر بملك برد . ملك را سخت عجب آمد گفت : آن شخص را كى اين همه علم « 4 » و ادب بود « 5 » اين همه فضل و كفايت بود « 6 » ، او سزاى لطف و احسان بود « 7 » ، نه سزاى بند و زندان بود « 8 » . ساقى را گفت « 9 » : برو و او را پيش من آر ، تا خلعت دهم . ساقى پيش يوسف « 10 » آمد شادمان « 11 » ، و گفت : « 12 » ملك « 13 » مىخواهد تا ترا تاج و خلعت دهد « 14 » . يوسف گفت : باز گرد و « 15 » بگو تا آن زنان را بخواند ، كى در دعوت زليخا دست بريدند . يعنى زن خوان‌سالار و زن وزير و زن حاجب و زن صاحب سرّ « 16 » ، تا من چه كردم كى دوازده « 17 » سال است تا مرا درين زندان بلا واداشته‌اند « 18 » . همچنين « 19 » فردا ملك تعالى چون « 20 » ميان خلق قضا كند ، و اهل سعادت را از اهل شقاوت جدا كند ، « 21 » مظلوم را گويد : اى بيچاره راه بهشت گير و در آن مستقر سعادت فرود آى ، كى تو بسيار محنت « 22 » چشيده‌اى و جور و ظلم ستمكاران كشيده‌اى . آن مظلوم آواز برآرد « 23 » و گويد : ملكا بجلال قدر تو كى من در بهشت نروم ، تا نخست آن ظالم را نگويى تا من چه كردم كى مال من برداشت ، و آفت جور خود را بر من گماشت . آن روز كى يوسف اين خصومت كرد ، همهء آن « 24 » زنان رسوا شدند . فردا كى مظلوم آن « 25 » خصومت كند ، همهء ظالمان

--> ( 1 ) - + و او را سياه گرداند ( 2 ) - ندارد ( 3 ) - + ساقى ( 4 ) - + و درايت باشد ( 5 ) - « ادب بود » ندارد ( 6 ) - باشد ( 7 ) - باشد ( 8 ) - باشد ( 9 ) - « را گفت » ندارد ( 10 ) - + شادىكنان ( 11 ) - « آمد شادمان و » ندارد ( 12 ) - + يا يوسف ( 13 ) - ملكت ( 14 ) - + و تاج كرامت بر سر نهد ( 15 ) - + ملك را ( 16 ) - از « يعنى زن خوان‌سالار . . . » ندارد ( 17 ) - + سالم به زندان واداشتند . لطيفه ( 18 ) - از « سال است . . . » ندارد ( 19 ) - ندارد ( 20 ) - ندارد ( 21 ) - + آن ( 22 ) - محنتها ( 23 ) - برآورد ( 24 ) - ندارد ( 25 ) - ندارد